کابوس...

دارم اینجا تلف میشم

تنم بدجوری میلرزه

هوا سنگین و تاریکه به یک لعنت نمی ارزه

بگو که خواب میبینم

بگو که این یه کابوسه

داره قلبم تو این سینه از این تصویر میپوسه

چرا خوشحال خوشحالی؟

چرا چشمات پر نازه؟

مگه دستاش غریبه نیست؟

که با دسته تو میسازه؟


فاضل نظری

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد 

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

 

گیسوان تو شبیه‌است به شب اما نه
 شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
 

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است 

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

 

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم 

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
 

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من 

من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد
 

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌است 

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد