سيب زميني...
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. اوبه آنها گفت که فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان میآید،سیب زمینی بریزند و باخود به کودکستان بیاورند.!!
فردا بچه ها باکیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2،بعضی ها 3،و بعضی ها 5سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت:تا یک هفته هرکجاکه میروند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده.به علاوه،آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بارسنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شدو بچه هاراحت شدند.معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها رابا خود حمل کردیدچه احساسی داشتید؟... بچه ها ازاینکه مجبور شده بودند،سیب زمینی های بدبو وسنگین را همه جابا خود حمل کنند شکایت داشتند.آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازیريالاین چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی مکه دوستشان نداریدرا در دل خود نگه میداریدو همه جاباخودمیبرید.بوی بد کینه و نفرت،قلب شمارافاسد میکندو شماآنرا به همه جا همراه باخود حمل میکنید.حالاکه شمابوی بدسیب زمینی هارا فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید:
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت ررابرای تمام عمردر دل خود تحمل کنید؟
◄بهــ نــــام خدایــــــی کهــ دغدغــــه از دستـــــ دادنــــش را نداریـــــم►