پسرک و مادر...
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند: او با خطه بچگانه
نوشته بود:کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار مادر به چشمان منتظر پسر
نگاهی کرد. لحظه ای خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت :
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و
برایت دعا کردم : هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ بابت غذا
نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی
من به تو هیچ است. وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان
مادر نگاه کرد و گفت: مامان دوست دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل
پرداخت شده
نوشته بود:کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار مادر به چشمان منتظر پسر
نگاهی کرد. لحظه ای خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت :
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و
برایت دعا کردم : هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ بابت غذا
نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی
من به تو هیچ است. وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان
مادر نگاه کرد و گفت: مامان دوست دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل
پرداخت شده
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:52 توسط raha
|
◄بهــ نــــام خدایــــــی کهــ دغدغــــه از دستـــــ دادنــــش را نداریـــــم►